مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

410

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

گفت : او را بكشم و بخورم . صياد گفت : چگونه رواست كه كسى چنين پرنده را بكشد و بخورد ؟ من او را بملك هديت برم كه از آن مقدار كه تو خواهى داد ، بيشتر دهد و او را نكشد و بحسن صورت او تفرج كند . از آن‌كه من تمامت عمر ، صياد بوده‌ام . در بر و بحر ، مانند اين پرنده نديده‌ام . پس صياد ، او را نزد ملك برد . چون ملك او را بديد ، حسن صورت او را خوش داشت و او را گرفته ، ده دينار بصياد بداد . صياد ، زمين را بوسيده ، بازگشت . ملك ، آن پرنده را بخادمى بسپرد . خادم ، او را در قفسى نهاده ، دانه و آب در پيش او بگذاشت . چون دو روزى برفت ، ملك بخادم گفت : آن پرنده حاضر آور تا برو تفرج كنم . خادم ، قفس آورده ، در برابر ملك بداشت . ديد كه دانه‌اى كه از بهر او فروريخته‌اند ، نخورده ملك گفت : كاش ميدانستم كه او را خورش چيست . پس از آن ملك ، طعام خواست . خوانها در برابر ملك بگذاشتند . ملك به خوردن بنشست و پرنده چون گوشت و طعام و حلوا و ميوه بديد ، از همهء آنها بخورد . ملك مبهوت ماند و حاضران را عجب آمد . پس از آن ملك بخادمان گفت : من در تمامت عمر نديده بودم كه پرنده بدينسان خورش خورد . پس از آن ملك ، مجلس را خلوت كرد و زن خود را حاضر آورد كه بدان تفرج كند . چون زن ملك را چشم بر وى افتاد ، روى خود پوشيده ، بازگشت . ملك گفت : چرا روى خويشتن پوشيدى ؟ در اينجا جز كنيزكان و خواجه‌سرايان ، كسى نبود . زن گفت : ايها الملك ، اين پرنده نيست . چون تو يكى از مردان است . ملك گفت : دروغ ميگوئى . چگونه مىشود كه پرنده ، مرد باشد ؟ زن گفت : به خدا سوگند جز براستى سخن نگفتم . اين پرنده ، ملك بدر باسم ، پسر ملك شهرمان ، پادشاه عجم و مادر او جلنار بحريه است . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .